هدیه روز تولدم....و شعری به نام دختر ایساتیس

بنشسته به پای سفره عقد،دختری از تبار ایساتیس
غافل از اینکه پشت پرده عشق،چشم هایی یواشکی شد خیس
بر سرش قند ساب می سابید،تق و تق این صدای خوشبختیست
مرد عاقد نشسته با دفتر،جای امضای دخترک خالیست.....
مرد عاقد بخواند انکحتُ..صیغه جاری،عروس آماده
مام داماد زیر لفظی را،به دو دست عروس خود داده
من وکیلم عروس قصه شب؟نه ندایی نیامد از دختر
شاید او رفته گل بچیند و وای، قصه تکراری است و خواب آور
سومین بار صیغه جاری شد، عاقبت دخترک بله را گفت
و خیال یه قوم راحت شد،خطی بر روی حرف های مفت
بند انگشت و کاسه عسلی،یعنی این زندگی چه شیرین است
مرد سیّد نشسته در بر او،در قفس مرغ عشق غمگین است
همه کف میزنند و آن دختر،بله را گفت و آن عسل را خورد
پای سفره وکیل ها دیدند،سیّدی لقمه مرا میخورد
مرد سیّد مبارکت باشد،این تو و این عروس خوبی ها
مال من هم حلال شد سیّد،تو گرفتی تمام خُمست را
و سر انجام عشق من هم رفت،بنگر زیر بار تردیدم
در شب وصلتش منِ عاشق،در تمنای گریه خندیدم
هرچه گفتم جدا زِ نفرین است،جز زِ خوشبختیت نمی خواهم
من عزادار عشق خود هستم،از غم رفتنت نمی کاهم
آخر قصه را نفهمیدم،آخر قصه ی تو خوابم برد
آخر داستان من این است،عاقبت عشق من برایم مُرد
حسین وکیلی زارچ
پ.ن:این شعر رو تقدیم میکنم به .............بماند مثل همیشه
سلام.من حسین وکیلی زارچ(مجری،گوینده و شاعر)،15 سال است در برنامه های مختلف بر روی صحنه ها ایفای نقش میکنم و اینکه!!!!